ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

چکاپ ماهانه...

می خواستم همون پانزدهم ببرمت چکاپ که دکتر وقت نداشت، شانزدهم هم بابایی نبود، هفده و هجدهم هم تعطیل بود، نوزدهم با بابایی بردیمت دکتر... همه چیز مرتب بود، دکتر توصیه کرد به جای سینه گرفتنهای مکرر از پستونک استفاده کنیم، راستش بابایی دو شب قبل یک باراینکارو کرد، من زیاد موافق نیستم، ولی خب دلایلی هست که نمی شه اینجا همشو بگم، باید تا قبل از شش ماهگی وابستگیت به پستونک از بین ببریم...البته امیدوارم وابسته نشی... ...
20 شهريور 1390

ناخن گرفتن

امروز مهمون داشتیم، دیدم ناخنهات کمی بلند شده، تا حالا چهار بار ناخنهاتو گرفتم، و با امروز می شه پنجمین بار... از ناخن شست دست چپت شروع کردم، خواب بودی، ولی توی خواب دستت و تکون دادی، یهو سر ناخن گیر گیر کرد به گوشه ی ناخنت، گریه کردی، منم باهات گریه کردم، دلم از حال رفت، ببخشید مامان... ...
18 شهريور 1390

خواستگاری با ابوالفضل

از اونجائیکه برای دایی حسن خیلی آرزو دارم، و دوست داشتم در مراسم خواستگاری باشم، با شما رفتیم خواستگاری، ده دقیقه ای آروم بودی، ولی بعدش شروع کردی طلب شیر کردن، اشتباه کرده بودم شیشه نبرده بودم، چند باری توی یکی از اتاقها بهت شیر دادم، فایده نداشت، بیشتر می خواستی، مجبور شدم که وسط خواستگاری مجلس و ترک کنم... این خواستگاری هم نتیجه نداشت... ...
18 شهريور 1390

اولین تماس تلفنی...

از دیروز یاد گرفتی که با تلفن به صدای عزیزانت گوش کنی... این عکسها رو ساعتهای10:30 شب خاله مریم در تاریخ 16 شهریور ازت گرفته که داری با مامانی صحبت می کنی... ...
16 شهريور 1390